توی آژانس، بعد از اینکه خانم آژانسی مدارکشونو نگاه می کنه، بهشون یه لیست میده و میگه اگه بتونین این مدارک رو تهیه کنید، احتمال ویزا گرفتنتون بالای 70% هست. (در این لحظه پت و مت رو به هم دیگه اون حرکته دسته مخصوصشون رو انجام میدن) بعد وقتی ازش راجع به هزینه ها می پرسن میگه: خب یه برگ کاغذ وردارین و این چیزایی رو که می گم یادداشت کنید! هزینه گرفتن ویزا X تومن، هتل Y تومن، تور Z تومن و ... پت و مت شاکی که بابا ما فقط ویزا رو می خوایمو اینجوری که 2-3 میلیون میشه! خانم توری هم با لبخندی ملیغ میگه: خب اشکالی نداره! شما می تونید بعد از گرفتن ویزاتون، بقیش رو کنسل کنید و بجاش هزینه ی کنسلی بدید. پت و مت هم خوشحال میشنو با روی گشاده قرارداد روامضاء می کنن. اما وقتی می رسن خونه، به هم دیگه میگن: اااااا! خب این که شد همون کاری که ما خودمون از اول می خواستیم بکنیم که! تنها فرقش این شد که علاوه بر هزینه ی کنسلی ها، یه X تومن هم به آژانس داریم بیشتر میدیم!
۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه
بلللهههه! از اونجایی که پت طفلی باید پولاشو برای پدیده ای به اسم مهاجرت که این روزها یقه ی همه رو گرفته جمع می کردو از طرف دیگه هم کلی خرجای دیگه داشت درنتیجه نمی تونست پول زیادی رو برای این سفر کنار بذاره. مت هم به تازگی از کانادا برگشته بودو هرچی پول داشت رو اونجا خر ج کرده بود. این بود که اولویت اولشون این شد که مسافرت ارزون قیمتی باشه. برای همین اول می خواستن خودشون برن و به سفارت بگن آقا ویزا بده بهمون! ولی چون از یه طرف پت طفلی تو عمرش دورتر از سد کرج نرفته بودو پاسپورتش سفیده سفید مثله دل سیاه شیطون بود و از اون یکی طرف هم هیچ کسی رو نداشتن که از ایتالیا براشون دعوتنامه بفرسته، بنابراین دیدن که احتمال گرفتن ویزاشون به اندازه احتمال بلند کردن یه وزنه ی 1000 کیلویی توسط مورچه ی تو مورچه و مورچه خواره! ولی با این حال ناامید نشدن! اولش گفتن درسته که ما تو ایتالیا کسی رو نداریم که دعوتنامه بفرسته، ولی تو جاهای دیگه که کس و کار داریم! برای همین زنگ زدن به آژانسیا و مشاوره که آقا اینطوری میشه؟ ولی آژانسیای سنگدل گفتن که اگه اینکارو بکنین باید اول برید اون کشورو از اونجا برید ایتالیا یا یه استاپ تو اون کشور داشته باشید یا یکبار ورود بیشتر نمی تونید داشته باشید یا یه چیزایی که آخرشم سر درنیوردن که چی چی میگن اینا و چرا هرکی یه چیزی میگه!
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.
آسان بينديش راحت زندگي كن!!!!!!!!!!!!!!!